تبليغاتX
مطالب زیبا

مطالب زیبا
شعر ،گفتار حکیمانه ، سخنان بزرگان.مطالب جالب. موضوعات روانشناسي  
قالب وبلاگ
نـــه ایـــــنكــــــــه زانـــــو زده باشــــم

نـــــــــه

فــــقـــط تـــنهــــــایـــــــــــى ســـــــنگیــــــن اســــــت...
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 12:54 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت . دندان هایی


 نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ


 چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد


 ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل


 او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار


 داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از


 او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

 ‘

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …


بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با


 نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای


 گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای


 در میان همه و از جمله من پیدا کند :


اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

 ‘

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین


 فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به


 جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می


 خواستند با او هم گروه باشند .


او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به


 یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و


 … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم


 دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش


 آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و


 تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش


 ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره


 می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا


 و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم


 داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این


 تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را


 فهمیده بود .


سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما


 انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت


 ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .


۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل


 علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با


 همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :


‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

 ‘

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم


 بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .


روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی


 دخترمان در چیست ؟


همسرم جواب داد : ‘من زیبایی چهره دخترم را مدیون


 خانواده پدری او هستم . ‘


و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید


 .

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 4:11 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

درد من حصار برکه نیست، 


درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به 


ذهنشان خطور نکرده!


دکتر شریعتی



[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 4:8 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص د ریا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد دل بَرمَکن باز آ

درِاین خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک وبد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر ومعنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

 
[ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
منتظران مهدی به هوش!

          

   حسین را منتظرانش کشتند...

[ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 9:56 قبل از ظهر ] [ قاصدک ]
این که حسین فریاد می‏زند ـ پس از این که همه

عزیزانش را در خون می‏بیند و جز دشمن کینه توز و

 غارتگر در برابرش نمی‏بیند ـ فریاد می‏زند که: «آیا کسی

 هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر

 ینصرنی؟»؛ مگر نمی‏داند که کسی نیست که او را یاری

 کند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فردای

بشری است و این پرسش، از آینده است و از همه

ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان

می‏کند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای

شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام می‏نماید.

دکتر علی شریعتی

[ سه شنبه 8 آذر1390 ] [ 1:45 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

                گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،

 

    گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛

 

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،

 

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛

 

       گاهي گداي گدايي و بخت با تو نيست،

 

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود... 

 

 (دكتر علي شريعتي)

[ شنبه 7 آبان1390 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
 

لنگه های چوبی در حیاطمان

 

گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند

 

 محکمند …

 

خوش به حالشان که لنگه همند . . .

 

 

 

(حسین پناهی)

 

.

[ جمعه 8 مهر1390 ] [ 5:51 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

بازگرد ای خاطرات کودکی


بر سوار اسبهای چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن ماناترند


درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و کلاغ


روبه مکار و دزد دشت و باغ


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز و سرمای شدید


ریزعلی پیراهن از تن میدرید


تا درون نیمکت جا میشدیم


ما پر از تصمیم کبری میشدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستان ما از آه بود


برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ


خش خش جاروی با با ، روی برگ


همکلاسی های من یادم کنید


باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسی های درد و رنج و کار


بچه‌های جامه‌های وصله‌دار


بچه‌های دکه خوراک سرد


کودکان کوچه اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش میشد باز کوچک می‌شدیم


لااقل یک روز کودک می‌شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد آن گچ ها که بودش روی دوش


ای معلم یاد و هم نامت بخیر


یاد درس آب و بابایت بخیر


ای دبستانی‌ترین احساس من


بازگرد این مشق‌ها را خط بزن


محمد علی حریری جهرمی

 

دلم برای مدرسه ، بخصوص دبیرستان شهید سجادی ،

 برای دوستام ، نیمکت ها که همیشه روشون پر از

نوشته از قبیل تقلبها ،شعر های عاشقانه ، شکلکها و یه

 قلب که یه تیر خورده بود توش و۰۰ برای شیطونی های

 سر کلاس و برای ناظم عزیزم خانم سهیلی که به

کلاس ما میگفت رقاص خونه و همچنین برای پستم که

کشیک کشیدن بود که خانم سهیلی از راه نرسه و

گاهی وقتها الکی میگفتم بچه ها سهیلی اومد و بچه

 مثل برق میپریدند و میشستند ساکت روی نیمکتها و

البته هر دفعه چندتا تلفات داشتیم و ۰۰۰ حسابی تنگ

 شده

کاش یه دفعه دیگه بر میگشتم به اون روزها ...

 

روزها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ، غافل از

 آنکه روزهامان همه خوشبختی بود

 

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 11:31 قبل از ظهر ] [ قاصدک ]
با اینکه گاهی مانتویی هستم(فقط در مسافرت و مهمانی و البته اکثر

اوقات چادری) ، با خوندن این مطلب احساس کردم چه قدر چادرم رو دوست

 دارم

 

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى

 چادرم، دل مردهايى كه چشمشان به دنبال

خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.


نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى

مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده

جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟

فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده و آرايش زن ديگرى

است و حالش دگرگون شده ، من را اصلاً نمى‏بيند. باز

هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه

بيرون مى‏آيم.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى

 كه به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل

نمى‏گذارند و نگاهت نميکنند .

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و

 سرخوش، در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى كه دغدغه

اين را نداريد كه شايد گوشه‏اى از آرايشتان ، پاك شده

باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك‏ترين محل

 امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛

 زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود

 را جبران كنيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان

 و دانشگاه و... راه مى‏رويد و صد قافله دل كثيف، همره

شما نيست.
چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد

 مردان شهرتان نيستيد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى كرم سر

قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان

شهر نيستيد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى

 كه مى‏توانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.


چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛ در حالى كه

يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!

خدايا! لذتم مدام باد.

 

(من این لذت رو تجربه کردم)

 

[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 11:0 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
متن آهنگ زيباي تابوت خالی مهدی یراحی

 

 

به هر تابوت خالی که رسیدی ، بغل کردیش گفتی بسه برگرد

 

آخه تنها واسه تابوت خالی، مگه چند سال میشه مادری کرد؟!

 

یه سنگه خالی و یک عمر با عشق ، نشستی با یه دریا خاک کردی،

 

آخه جای منی که زندگیتم ، چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!

 

نشستی حقتو از من بگیری ،نشستی دستو پامو بیارن!

 

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر، یه روزی استخونامو بیارن

 

اگه تنها به دریا دل سپردم ، ببین،پشتم یه دریا مرده مادر

 

یه روزی با من از ، این سنگره سرد ،یه لشکر مرد برمیگرده مادر

 

از اون لالایی هایی که نخوندی ،چشای خیلی هارو خواب برده

 

نه طوفانی ، نه سیلابی ، نه موجی ، عجیبه خیلی هارو آب برده!

 

 

یه سنگه خالی و یک عمر باعشق ،نشستی با یه دریا خاک کردی

 

آخه جای منی که زندگیتم ، چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!

 

چجوری یه پلاکو خاک کردی؟!

 

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 0:20 قبل از ظهر ] [ قاصدک ]

 

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم.

شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا

 برای آخرين بار با خدا صحبت كنم.

به خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟

پاسخ دادم :بلی .

فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ،

به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .

به آنها نور و غذای كافی دادم.

دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت

اما از بامبو خبری نبود.

من از او قطع اميد نكردم.

در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند

و زيبايی خيره كنندهای به زمين بخشيدند

اما همچنان از بامبوها خبری نبود.

من بامبوها را رها نكردم .

در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

اما من باز از آنها قطع اميد نكردم .

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد.

در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود

اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد.

5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند

و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كردند.

خداوند در ادامه فرمود:

آيا ميدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختی ها و مشكلات بودی

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی .

من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همان گونه كه بامبو ها را رها نكردم.

هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن

 و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند.

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی!

از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم.

در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟

جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.

گفت : تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه كه بتوانی.

به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.

[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست

دارند به " بهشت " بروند...


اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 9:36 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.




عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ،ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای

این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی


 

[ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
 

 بجز از علی(ع) که گوید به پسر که قاتل من


                                      چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا

 

رسول خدا-ص:
هرکه شب قدر را زنده بدارد تا سال دیگر عذاب از او دور می گردد.

 

 

شب قدر، شب احیای خویش، با دم مسیحایی دعاست؛


شبی است که باید قدر خویش را بشناسی، تقدیر خویش را رقم بزنی


و خویشتنِ جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی.


 

 

 

[ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 6:50 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

پانزده روز ریاضت را در این ماه طاعت، یک نفس دویده‏ایم تا در بشارت ولادت 

او، مژده عشق بشنویم و مژدگانی مهر بگیریم. او که از اشراق مهربانی‏ها

طلوع کرده و در بستر بخشندگی، دامن گسترده است. او که در اولین تصویر

 زمینی‏اش، تبسمی شیرین به آینه نگاه پدر و مادر هدیه داده است.


او که اولین نواده نبوت است و نخستین زاده امامت.


از نسل نور است و زاده خورشید، از تبار هدایت است و قافله‏سالار مهر و

امید.


ماه دل‏آرای نیمه رمضان را، پانزده روز است به انتظار نشسته‏ایم و به کرامت

 و مهربانی‏اش محتاجیم!


چقدر این دستان زخم‏خورده، به دستگیری کریم اهل‏بیت محتاج است!


 


میلاد کریم سبزپوش آل فاطمه، تنهاترین سردار لشکر

حیدر و غریب شهر پیامبر تهنیت باد

 

[ دوشنبه 24 مرداد1390 ] [ 2:16 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

در بازي مار و پله زندگي هيچ‌گاه از تاس انداختن نااميد نشو

 

 همه ما وقتي کوچک بوديم مار و پله بازي مي‌کرديم. مي‌توني تصور کني

توي زندگي واقعي دوباره داري به اين بازي ادامه مي‌دي! فکر نمي‌کني که

 زندگي واقعي هم يه جور مار و پله هست؟

 

اگه دقت کرده باشي تو زندگي واقعي، هم مار داريم هم نردبان. بعضي

وقت‌ها بايد اونقدر صبر کني تا شش بياري و بتوني بازي رو شروع کني.

شايد سال‌ها زندگي کني ولي هيچ وقت نتوني شش بياري. اين شش

مي‌تونه همون هدف و راهي باشه که توي زندگي‌ات انتخاب مي‌کني.

 شش که آوردي شروع مي‌کني به جلو رفتن. شايد اولش يک آوردي، يا

شايد پنج يا دوباره شش آوردي. نبايد از اينکه يک آوردي ناراحت بشوي، نه از

 اينکه شش آوردي خوشحال باشي! از کجا معلوم با همين يک آوردن به

نردبون نرسي و شش تو رو نندازه توي دهن ماري که مجبور شي دوباره از

اول شروع کني؟

 چه بخواي چه نخواي، سر راهت هم مار هست هم نردبون، اگه مار نيشت

 زد خودتو نباز، دوباره مي‌توني شروع کني.

 قانون اين بازي اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمي‌شي، مگه

خودت بخواي بازي رو نيمه کاره رها کني. شروع که کردي بايد تا ته بازي رو

بري. حالا بستگي به خودت داره که چقدر اراده‌ات رو جزم کني که ادامه

بدي، ولي اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز مي‌توني

 به خونه آخر برسي، مهم چه جور رسيدنه.

 اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از

يه نردبون بالا ببره که خيلي جلو بيفتي، ولي بازهم مواظب باش دست و پاتو

 گم نکني، چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه.

فقط بايد با تحمل و تامل جلو بري، وقتي هم به خونه آخر رسيدي دمت گرم!

 به يه هدفت جامه عمل پوشاندي، پس دوباره تاس رو بنداز که براي رسيدن

 به هدف ديگه دست به کار شي.

حالا ديدي چرا مي‌گم زندگي مثل مار و پله مي‌مونه، نمي‌دونم تو زندگي

چند بار تا حالا مار نيشت زده؟ ولي اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو

انداخته باشي. مي‌دوني اگه مار نبود نردبون معني نداشت؟ و اين رو هم

بدون که تعداد دفعاتي که مي‌توني تاس رو بندازي محدوده. چون همه

مي‌خوان تو اين بازي شرکت کنن

 

[ یکشنبه 23 مرداد1390 ] [ 5:30 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
 

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که :


عشق زاییده تنهایی است…. و تنهایی نیز زاییده عشق است…


تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد …. کسی در پیرامونش

نباشد!


اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش

 نداشته باشد تنها نیست!


برعکس کسی که  چنین اتصالی را در درونش احساس میکند…


و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛


در انبوه جمعیت نیز تنهاست ……

 

[ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ قاصدک ]

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد


میگذشت از کوچه ما دوره گرد


داد میزد کهنه قالی میخرم


دسته دوم جنس عالی میخرم


کاسه و ظرف سفالی میخرم


گر نداری کوزه خالی میخرم


اشک در چشمان بابا حلقه بست


عاقبت آهی کشید بغضش شکست


اول ماه است و نان در سفره نیست


ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟


بوی نان تازه هوشش برده بود


اتفاقا مادرم هم روزه بود


خواهرم بی روسری بیرون دوید


گفت آقا سفره خالی میخرید...


[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 0:3 قبل از ظهر ] [ قاصدک ]
 

نیا باران

 

زمین جای قشنگی نیست

 

من از اهل زمینم

 

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است

 

ولی

 

سودای بلبل دارد و  پروانه را هم دوست میدارد

 

[ جمعه 14 مرداد1390 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

شعر حمید مصدق:

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید


سیب را دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز،


سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم


چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی


پدرم از پی تو تند دوید


و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است


من به تو خندیدم


تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک


دل من گفت: برو


چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...


و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام


حیرت و بغض تو تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 

[ پنجشنبه 6 مرداد1390 ] [ 3:26 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

 

"پروردگارم، مهربان من،

 

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

 

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

 

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

 

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

 

رنج زاي گسترده اي.

 

در هراس دم مي زنم.

 

در بي قراري زندگي مي كنم.

 

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

 

اين حوران زيبا و قلمان رعنا

 

همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

 

اما خود من بي پاسخ مانده ام.

 

هيچ كس، هيچ چيز

 

در اين جا "به خود" هيچ نيست.

 

"بودن من" بي مخاطب مانده است.

 

من در اين بهشت،

 

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

 

"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

 

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

 

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

 

دردم درد "بي كسي" بود

 

[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 8:17 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

من این شعر رو خیلی دوست دارم به نظر من عشق واقعی همین طوریه

که تو شعر گفته

 

 

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

 

عبدا... صمدیان

[ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

.

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

 

میلادشان مبارک

[ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 11:3 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

[ پنجشنبه 9 تیر1390 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

                   

  « زندگي مثل دوچرخه سواري است و از دوچرخه نمي افتي مگر اينكه پازدن را متوقف  

 کنی»  گلاد پيير

 

من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم  كه دنبال شناسائي

خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم ؛

شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم ............. و وقتي قدرت فهم من بيشتر شد ؛ به

 نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است  و من

دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند ........ نميدانم كه چه زماني بود

كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان  را عوض كنيم ؛ واز آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد ؛

زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد ؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه

را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود و لي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله

ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم ؛ اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت ؛ او بلد

بود  از ميانبرهاي هيجان انگيز  واز بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد و 

وحشتناك حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ »

 او فقط خنديد و جواب نداد  و من كم كم به او اطمينان كردم !!!!!!!!!!!

وقتي مي گفتم : « ميترسم » .

او به عقب برميگشت و دستانم را مي گرفت و من آروم مي شدم .

او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه ميدادند  و اين سفر ما ويعني  من وخدا

ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .

خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده  و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي

زياد است ؛ بنابراين من بار ديگر هديه ها را به مردماني ديگر بخشيدم  و فهميدم « دريافت

هديه ها بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر

است .

من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم ؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي

ميكند ؛ اما او اسرار  دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد   و خدا ميدانست چگونه

 از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگ و لاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از

معبرهاي ترسناك پرواز كند .........................

ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن

مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر

وقتي نميتوانم  از موانع بگذرم ؛  او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »

 

 « برگرفته از كتاب غذاي روح به نويسندگي مارك ويكتور هانس و جك كنفيلد  و به ترجمه عمران هاشمي »

 

[ پنجشنبه 13 آبان1389 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت

ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار

اشتباهات گذشتگان.

يادم باشد زندگي را دوست بدارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه

به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم.

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از

سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد.

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم.

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي

شود.

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم.

يادم باشد كه زنده ام.

 

[ یکشنبه 2 آبان1389 ] [ 12:33 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
 سلام . با اينكه بعضي از آدمها پاييز و زمستان رو فصل غم و اندوه و مردگي زمين ميدونند ولي من به پاييز و زمستان عشق ميورزم وقتي بهار و تابستون ميشه يك به يك روز ها رو ميشمارم تا پاييز و زمستون برسند.  به نظر من تو اين دو فصل همه چی قشنگ تر ميشه حتي آدم ها هم قشنگ تر و مهربون تر ميشند وقتي تو روزهاي پاييزي و زمستوني ميرم بيرون ديگه دوست ندارم بيام خونه اصلا تو اين دو فصل حس خاصي دارم . به عبارت ديگه به نظر من پاييز فصل عاشقانه هاست مخصوصا ۲تا ماه آخرش . الان ياد يه شعر افتادم كه اگه اشتباه نكنم تو كتاب سال اول دبيرستان بود و شاعرش  هم فكر ميكنم مهدي اخوان ثالث(م.اميد )

(اگه درسته حافظه رو حال كرديد)

 

  آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


  ابر با آن پوستين سرد نمناکش


  باغ بي برگي


  روز و شب تنهاست؛


  با سکوت پاک غمناکش


  ساز او باران ؛ سرودش بـاد


  جامـه اش شولاي عريـاني ست


  ور جز اينش جامه اي بايد؛


  بافته بس شعله ي زر تار پودش باد


  گو برويد يا نرويد؛ هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد


  باغبان و رهگذاري نيست


  باغ نوميدان؛


  چشم در راه بهاري نيست


  گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد


  ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد


  باغ بي برگي که مي گويدکه زيبا نيست؟


  داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينک خفته در تابوت پست خاک

مي گويد

 


  باغ بي برگي


  خنده اش خوني ست اشک آميز


  جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن


  پادشاه فصل ها پاييز

 

[ جمعه 16 مهر1389 ] [ 3:53 بعد از ظهر ] [ قاصدک ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من قاصدک متولد23/10/68, بچه اصفهان و دانشجوی رشته راهنمایی و مشاوره هستم از هر مطلبی خوشم بیاد تو این وبلاگ استفاده میکنم شما هم لطف کنید نظر بدید .ممنون

خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من همچون تویی دارم و تو همچون خودی نداری...
امکانات وب